لب دريا رسيدم تشنه بی تاب ز من بی تاب تر جان و دل آب مرا گفت از طلاتم ها مياسای که بد درديست جان دادن به مرداب بدو گفتم که ديگر نا ندارم به من گفتا بزن اين باده ی ناب زدم آن ساغر و گفتم به مستی بده پيمانه ای ديگر ز احباب به من گفتا اگر خواهی تو مستی بسوی خانه ی معشوق بشتاب به او گفتم اگر غفلت بورزم به من گفتا دهد ساغر به اصحاب دويدم مست مستان سوی کويش بديم ميکده قفل است ابواب نشستم حلقه ی چشمم به در کوفت وليکن وا نشد آن در ز ارباب من دل خسته ی مسکين عاشق زدم در کوی او با اشک سرداب و اينک من بگويم ايهااناس منم ساقی و سردابم می ناب
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 17:59 توسط آرش
|